چه خواهد شد...............؟
اگه نشه ........؟
دلهره ولی استرس نه.........!
خیلی سخته یکی اشک چشاتو ببینه ولی از غم دلت هیچی ندونه
یا اینکه دلت داد بزنه دست دارم ولی طرف حتی صداتو نشنوه
ولی سخته که بخوای قربونیه کسی بشی ولی اون از کنارت مثل یه سایه بگذره
گذشته ات ر ا بدون هیچ تاسفی بپذیر با اعتماد زمان حال ات رابگذران وبدون ترس برای اینده اماده شو.
ایمان را نگه داروترس را به گوشه ای انداز.شک هایت را باور نکن وهیچگاه به باورهایت شک نکن!
زندگی شگفت انگیز است اگر بدانی که چطور زندگی کنی!
برای اینکه به طریق خود ایمان داشته باشی لازم نیست ثابت کنیم که طریق نادرست است. کسی که چنین میپندارد ، به گامهای خود ایمان ندارد.
یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم،
گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم،
پر پروانه شکستن هنر انسان نیست،
گر شکستیم ز غفلت من و مایی نکنیم،
یادمان باشد اگر اگر شاخه گلی راچیدیم ...
وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم،
اگر خاطرمان تنها ماند،
طلب عشق زهر بی سرو پایی نکنیم
هر وقت به سقف سفید اتاقم خیره میشم
یا وقتی چشمامو میبندم
چهره تو میبینم
که هر لحظه با منه!
در هیاهوی زندگی به تو به دوردستها مینگرم
به طلوعی که آغاز میشود و به غروبی که به رنگ تیان است
در این شهر غریبی که هستم،در این هیاهو و همهمه
تورا در غربت شبهای دلتنگی ام گم کرده ام...!
همه دوست دارن به بهشت برن .ولی کسی دوست نداره بمیره..
(حرف جالبیه . از اوناست که ما ادما میگیم ولی فکرشو نمکنیم)
تا کوچیک بودیم دلمون بزرگ بود،ولی حالا که بزرگ شدیم بیشتر دلتنگیم.
کاش کوچیک بودیم تا حرفامون ار تو نگاهمون بفهمن،
نه حالا که...
بزرگ شدیم . فریاد هم میزنیم باز کسی حرفمون نمیفهمه...
یه روزی دوستم بهم گفت:
اگر چیزی بلدم رو به کسی یاد ندم،
دیگه سعی نمیکنم چیزای بیشتری یاد بگیرم
(اونموقع فکر میکنم خیلی حالیمه)
شاید زندگی
آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی
اما حالا که به آن دعوت شدی
تا میتوانی زیبا برقص.
چندروز پیش یکی بهم گفت:همیشه باید برای پاک کردن اشتباهات هزینه زیادی پرداخت کرد
گفتم چقدر هزینه جون؟
گفت تا حدی که راضی باشه!
گفتم پس گذشت قیمتش چنده؟
گفت مگه طلبکاری؟
دلم برای باران تنگ شده است
ای کاش آنقدر باران ببارد
که آتش زیر خاکستر سینه ام را خاموش کند
مرد در حال تمییز کردن اتومبیل تازه خود بود که،متوجه شد پسر 8ساله اش بر روی ماشین خط می اندازد.
مرد با عصبانیت چندین مرتبه بر روی دستان کودک زد.بدون انکه متوجه اچاری که در دستش بود شود
در بیمارستان کودک انگشتان دست خود را از دست داد،
کودک پرسید :پدر انگشتان من کی رشد میکنند؟
پدر پاسخی نداشت که بگوید.مرد به سمت ماشین برگشت و شروع کرد به لگد مال کردن ماشین،وچشمشم خورد به خراشیدگی که کودک کرده بود که نوشته بود
دوستت دارم پدر!